" در پی هر گریه "
یه چاردیواری هرچند کوچولو من تنها یه دفتر مدادم آرامش همه ی کتابهام سی دی پلیر چنتا سی دی موزیک همین. اینارو میخوام... کاش بدین بهم. + این بلاگفاست ک ما جوانان ایرانی را زنده نگه داشته است.
پول نداشتم برات هدیه بخرم با خودم قرار گذاشتم شب ک اومدی خونه سورپرایزت کنم در یخچالو پر از نوشته های کوتاه کوتاه عاشقانه کنم بگم چقد دوستت دارم انجامش ندادم شاید کم حوصلگیمو خستگیم سالای پیش لاقل یه تبریک میگفتمو صورتتو میبوسیدم امسال همینم انجام ندادم و امروز صبح.. گلایه نمیکردی گلایه نبود ولی چشمات دیدم ک برق زد صدات دیدم ک لرزید گفتی بچه هام حتی یه تبریک هم بهم نگفتن.. و من ارشد اون بچه ها بودم.. در اصل مخاطب این جمله منِ بچت بودم شرمندتم شرمندتم . گاهی فکر میکنم..مث همین امروز.. چرا من باید خودم اینجا با یه اسم و یا فعل انگلیش اینجا باشم... چرا نباید اسم واقعی خودمو اینجا بذارم... حتی فامیلیم رو.. مگه مثلا چی میشه فلان الدوله های بهمانی ها که مثلا روزی اتفاقی از وبلاگم میگذرند بفهمند که اااااا این همانکی بود ک فلان جا و فلان وقت باهاش همکلاسی یا همکار بودم یا ااااااااا این که همانک دختر فامیلمونه ... یا مگر من حرفایم را برای دل آنها میزنم؟ حالا چ خوب یا چ بد؟.. ولی عادت کرده ام که اینجا همه صدایم زنند کرای .. انگار اگر چیز دیگر بگویند اون من نیستم.. و چه بد است این قصه ی عادت !.. کاش دلم از بند هرچه تعلقات است بگسلد .



